یک روز، یک مسافر غریبه که از قیافهاش معلوم بود همکیش و همدین اهالی نیست، خسته و گرسنه میرسه دمِ درِ خانقاه. همین که میخواد پاش رو بذاره داخل، یکی از شاگردهای خانقاه جلوش رو میگیره. میپرسه: «آهای غریبه! دین و ایمانت چیه؟ مسلمونی؟» مسافر که جا میخوره، سرش رو میندازه پایین و میگه: «نه.» شاگرد میگه: «شرمنده! این سفره برای دوستان خداست. اگه غذا میخوای، اول باید ایمانت رو درست کنی.»
مسافر، دلشکسته و ناامید، راهش رو کج میکنه که بره.
هنوز چند قدم دور نشده بود که شیخ ابوالحسن، سراسیمه و عصبانی از اتاقش میاد بیرون. صدا میزنه: «صبر کن! برگرد!» رو میکنه به شاگردش و با تندی میگه: «این چه کاری بود کردی؟!» شاگرد با تعجب میگه: «آخه استاد، این مرد کافر بود، همکیش ما نبود!»
اینجاست که شیخ ابوالحسن حرفی میزنه که هنوز بعد از هزار سال، تن آدم رو میلرزونه. میگه: «خدای بزرگ، هفتاد سال است به این مرد "جان" داده و از دینش نپرسیده؛ حالا تو برای دادنِ یک تکه "نان"، داری از ایمانش سوال میکنی؟»
مسافر رو با عزت و احترام برگردوندند سر سفره. و از اون روز به بعد، شیخ دستور داد سردرِ خونهاش با خط درشت بنویسند:
«هر کس که در این سرا درآید، نانش دهید و از ایمانش مپرسید. چون هر کس که پیشِ خدا به "جان" بیارزد، قطعاً پیشِ ما هم به "نان" میارزد.»
The Table of Universal Grace
Imagine a scene where a weary traveler, a stranger who clearly didn't belong to the local faith community, arrived exhausted and hungry at the door of a spiritual sanctuary (Sufi Lodge).
Just as he was about to step inside, a young disciple blocked his path. "Hey stranger," he asked, checking the man's credentials, "What is your faith? Are you a Muslim?". The traveler, taken aback, lowered his head and simply said, "No.". The disciple replied, "I'm sorry. This table is for the friends of God. If you want food, you need to get your faith right first.".
Disheartened and rejected, the traveler turned to leave. But the master of the house, Sheikh Abul-Hassan, rushed out of his room, visibly upset. He called out, "Wait! Come back!". He turned to his student and scolded him strictly: "What have you done?". The student, confused, defended himself: "But Master, he was a non-believer. He wasn't one of us.".
That is when the Sheikh spoke a truth that still resonates a thousand years later: "God Almighty has given this man life for thirty or forty years without ever asking about his religion. And now, for the price of a single piece of bread, you want to interrogate his faith?".
They brought the traveler back to the table with honor. From that day on, the Sheikh ordered this motto to be written in bold letters above his door:
"Whoever walks through this door, feed them and ask nothing of their faith. For if a person is good enough for God to give them a soul, they are certainly good enough for Abul-Hassan to give them bread".
رغيف الخبز وحق الحياة
يُحكى أن مسافراً غريباً، بانت على ملامحه علامات التعب والجوع، ولم تظهر عليه سيماء المسلمين، وصل يوماً إلى باب "الخانقاه" (زاوية الصوفية).
ما إن همَّ بالدخول حتى اعترضه أحد المريدين وسأله بحدة: "يا هذا! ما دينك؟ هل أنت مسلم؟". تراجع المسافر خجلاً وأطرق رأسه قائلاً: "لا". فقال المريد: "عذراً، هذه المائدة ممدودة لأولياء الله وأحبابه فقط. إن أردت الطعام، فعليك بالإيمان أولاً".
كسر هذا الكلام خاطر المسافر، فاستدار ليغادر. لكن الشيخ "أبو الحسن الخرقاني"، الذي لمح الموقف، خرج من غرفته مسرعاً وغاضباً ونادى: "توقف! عُد إلينا!". ثم التفت إلى تلميذه معاتباً بلهجة شديدة: "ما هذا الذي فعلته؟". قال التلميذ متعجباً: "يا شيخ، إنه كافر وليس على ملتنا".
هنا نطق الشيخ بتلك الحكمة الخالدة التي لا تزال تهز الوجدان: "يا بني، إن الله العظيم قد وهب هذا الرجل الروح والحياة منذ ثلاثين أو أربعين عاماً ولم يسأله عن دينه. أفتأتي أنت اليوم، ولأجل كسرة خبز، لتحاسبه على إيمانه؟".
أعادوا المسافر إلى المائدة بكل احترام. ومنذ ذلك اليوم، أمر الشيخ أن يُكتب بخط عريض على مدخل الدار:
"مَن دخل هذه الدار، فأطعموه ولا تسألوه عن إيمانه. فإن مَن استحق الروحَ في حضرة الله تعالى، يستحق الخبزَ حتماً على مائدة أبي الحسن".
#تصوف #عرفان #روحانيات #أدب #اكسبلور #فيديو_قصير #حكمة #خواطر
#الإنسانية #التسامح #التعايش #أخلاق #محبة #كرم_الضيافة #الروح #دروس_في_الحياة
رغيف الخبز وحق الحياة : The Table of Universal Grace #humanityfirst #همدلی #انسانیت #الإنسانية #حكمة